تصور کن دو طفل محبوس در رحم مادر، که ما یکی را"من" و دیگری را "روح" می نامیم، چنین مکالمه ای با هم داشته باشند:
روح به من می گوید: می دانم پذیرش این مطلب برایت بسیار مشکل است ولی من ایمان دارم که بعد از مرگ زندگی وجود دارد
من جواب می دهد: چرند نگو. به دور و برت نگاه کن، هر چه هست همین است. چرا همیشه به دنبال چیزهای غیر واقعی هستی؟ سرنوشت خود را بپذیر، راحت باش و مزخرفات زندگی بعد از مرگ را فراموش کن
روح لحظه ای ارام می گیرد ولی صدای درونیش نمی گذارد آرام باشد: من! عصبانی نشو ولی حالا حرف دیگری دارم، اینکه مادری هم وجود دارد.

من با ریشخندی می گوید: مادر! چطور می توانی این قدر مزخرف باشی؟ تو هرگز مادری ندیده ای چرا نمی خواهی بپذیری هر چه هست همین است؟ این عقیده ی مادر داشتن دیوانگی است. تو و من اینجا تنها هستیم. این واقعیت توست. حالا به این رشته بچسب. به گوشه ای برو و دست از این مزخرف گویی بردار و به من اعتماد کن. مادری در کار نیست.
روح با بی میلی ساکت شد اما دوباره بی قراری اش او را به حرف آورد و گفت: من! لطفا بدون جبهه گیری در برابر عقیده من گوش بده. من فکر می کنم این فشارهایی که به من و تو وارد می شود و حرکاتی که گه گاه از ناراحتی می کنیم و جا به جا شدن دائمی و هر چه اتفاق می افتد، همه باعث رشد ما می شوند و ما را برای رفتن به جایی که قرار است به زودی تجربه اش کنیم آماده می نمایند.
من جواب داد: حالا دیگه یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای. هر چه تا حالا دیده ای تاریکی بوده است. تو هرگز نوری را ندیده ای . اصلا چطور به این چیزها فکر می کنی؟آن حرکاتو فشارهایی که احساس می کنی واقعیت تو هستند. تو یک موجود جدا هستی. این سفر توست. تاریکی، فشار و احساس اسارتی که داری مربوط به زندگی است. تا زنده ای بایستی با آنها مبارزه کنی. حالا رشته ات را بچسب و آرام بگیر.
روح مدتی آرام گرفت ولی بلاخره طاقت نیاورد: فقط یک حرف دیگر می زنم و دیگر مزاحمت نمی شوم. من معتقدم که همه این فشارها و ناراحتی ها نه تنها ما را به یک نور آسمانی هدایت می کنند، بلکه بعد از تجربه آن نور ما با مادرمان رو به رو شده و جذبه فوق العاده بی نظیری را تجربه خواهیم کرد.
من : ای روح حالا دیگر مطمئن شدم که عقلت را از دست داده ای ....
نوشته :هنری. جی . ام . نوون از کتاب خود مقدس شما
? دل نوشته های آبجی کوچیکه
| | پنجشنبه 2/12/1386 || 1:13 صبح | |
دیروز .... قلبم لرزید وقتی چهل تا بچه توی حسینیه ده آیه اول سوره یس رو خوندن ... صداشون عرش رو می لرزوند ... آقا معلم می گفت اینجا یه تیکه از بهشتِ و شما فرشته هاشین ... راست می گفت ... خودِ آقا معلم هم انگار قلبش لرزیده بود چون نمی تونست جلوی خودش رو بگیره که چشماش بارونی نشه ... صدای بال فرشته ها و گرمای نفسشون رو می تونستی حس کنی ... من دعوت شده بودم که بهم شکوه و عظمتی وصف ناشدنی که بهش توی این مدت شک کرده بودم نشون داده بشه

و امروز ... من به مردم کشورم بالیدم ... توی اتوبوس محو راننده شدم که چه عاشقانه سر بندگی فرود می آورد ... چه با عشق تعظیم می کرد ... انگار توی این دنیا او بود و خدا


عشق الهی باطن یکایک ما، اندیشه های تازه، شهامتی تازه، نعمت و ثروتی محسوس را هر روز به سوی ما می کشاند ... عشق الهی را سپاس
? دل نوشته های آبجی کوچیکه