ناگفته های آبجی کوچیکه
همون طور که عشق واقعیه پاک می تونه طلسمی رو که یه ناپاک ایجاد کرده از بین ببره و با یه بوسه عاشقانه یه قورباغه تبدیل به شاهزاده بشه بعضی وقتام به اســــــــم عشق، پاکی وجود طلسم ناپاکیا می شه و شاهزاده تبدیل به قورباغه! ..... مواظب شاهزاده وجودت باش! 
من به دعوت مهدیار به موج وبلاگی بسیج و بسیجی واقعی دعوت شدم! ... این تنها یک دلنوشته س!
خوشحالم که اگر با بسیج فعالیتی هم داشتم هیچ جا اسم من به عنوان بسیجی ثبت نشده! ... چرا؟!
همیشه با خودم می گفتم بسیج جاییه که اونایی که می خوان کارای بزرگ بکنن دور هم جمع می شن ... کارایی که هر فرد به تنهایی از پس انجامش بر نمیاد ... ولی گذشت زمان عکس اینو بهم ثابت کرد!
از زمان دبستان و راهنمایی رد می شم ... دبیرستان که بودیم اکثرا می گفتن بریم عضو بسیج شیم که اگه برای دانشگاه رفتن بتونیم کارت بسیجی فعال بگیریم خیلی عالی می شه! من با بسیج در ارتباط بودم و به عنوان فردی خارج از این گروه فعالیت می کردم و رفتارها رو خیلی زیر نظر داشتم!
دوران دانشگاه فهمیدم اون چیزی که توی بسیج قبل از توانایی فرد اهمیت داره ظاهر فرده!! ... مسئول بسیج تمام سعیش رو می کرد که افراد رو توی یه قالب بگنجونه و اگه کسی توی اون قالب نبود حتی به توانایی هاش فکرم نمی کرد .. من این رفتار رو توی دبیرستان هم دیده بودم و وقتی دیدم توی یه شهر دیگه و یه پله بالاتر و توی جایی که ادعای فرهنگی بودن داره این رفتارها وجود داره فهمیدم ایراد کار از یه جای بالاتره!
من جوون بودم با یک دنیا ایده ... ایده هایی که فکر می کردم شاید بسیج بتونه توی تحقق اونا کمک کنه ... ایده هایی که شخصی نبود ... ولی بسیج حتی به من اجازه گفتنش رو هم نداد ... چون ظاهر من اونی نبود که اونا می خواستن ... چون تفکرات من مثل اونا نبود ... تفکرات وعقایدی که کاملا شخصی بود و ربطی به اونا نداشت ... بسیج نه تنها اجازه تحقق ایده هام رو بهم نداد که جلوی پام سنگ هم انداخت ... من دفتر فرهنگ دانشگاهمون رو بر خلاف بسیج دیدم! و البته کاملا مشخص بود ... دفتر فرهنگ جزئی از دانشگاه بود و مسلما رئیسش حداقل می بایست تحصیلات عالی می داشت ولی رئیس بسیج ......... بگذریم ... همون ایده ها توی دفتر فرهنگ محقق شد!
یک بار و فقط یک بار توی مسابقاتی که بسیج برگزار کرده بود شرکت کردم اونم به خاطر دوستم که از مجریان بود ... وقتی دوستم بهم گفت که به عنوان نفر برتر انتخاب شدم ولی رئیس بسیج اسم منو فقط به خاطر اینکه بسیجی نبودم حذف کرده و یه نفر دیگه رو جایگزینم کرده برام همه چیز روشن شد ... توی نمایشگاه هایی که گروه های دیگه برگزار می کردن با تمام توان کمک می کردم و چند بار برای این کمک ها به عنوان دانشجوی فعال لوح تقدیر گرفتم ... هنوز یادم نرفته که مسئول بسیج گفت ما نمی تونیم وجه خودمون رو زیر سوال ببریم و بگیم یک فردی که چادری نیس مسئول فلان کار بوده! ( البته بگم که ظاهر من هیچ اشکالی از نظر حجاب نداشت که می تونم بگم بهتر از خیلی از چادری ها هم بود)
حرف خیلی زیاده! ... درد ِ دلی که واقعا درد ِ هم بیشتر ... حرف آخر اینکه:
من یک ایرانی ام .. اگه توی یه کشور دیگه کاری انجام بدم که مایه افتخار باشه افتخارش ماله همه ی ایرانی هاس ... اگه رئیس بسیج یک واحد رفتاری رو انجام بده من این رو از چشم بسیج می بینم که در انتخاب فرد مناسب کوتاهی کرده! ... آدم باید جایی فعالیت کنه که خودش رو به خاطر خودش بخوان ... از من ِ مهندس کامپیوتر نوعی، مهارتم رو بخوان ... ایده هام رو بخوان .. نظرات تخصصیم رو بخوان و در یک جمله مغزم رو بخوان!
اینم دوست داشتید بخونید (شکستن نوک مداد)
توی ساختمون شرکتمون یه سرایدار داریم که یه پسر کوچولو داره ... پسر واقعا مودب و با شعوریه بعضی وقتا ساعت ناهار صداش می زنم که بیاد پیشم ... کلی با هم دوستیم ... هر وقت هر چیز تازه ای می خره زودی میاد به من نشون می ده ... چندتا جک جونور توی پشت بوم نگه می داره و مام که طبقه آخریم همیشه صداش رو وقتی داره بازی می کنه می شنویم ... امروز فهمیدم شعور این بچه از خیلی از آدم بزرگا خیلی خیلی بیشتره ... می دونست که من مریضم و سرما خوردم ... امروز بهم گفت : خاله! من حواسم بود که تو مریض شدی و نباید زیاد توی پشت بوم شلوغ کنم چون تو سرت درد می گیره و اون وقت دیرتر خوب می شی ... با قیافه مظلوم و معصومش گفت: خاله می خوای به رئیستون بگم اجازه بده بری خونه استراحت کنی تا زودتر خوب شی؟!

دیروز ساعت یازده صبح من و عشقم پیوند آسمونی مون رو با هم بستیم!
